خداحافظ
بدونید شاید دیگه هیچ وقت نیام، نمیدونم.
شاید دیگه شعرا مو نتونم براتون بنویسم
شاید دیگه باید مثل قدیما شعرامو به
آسمون،
زمین،
خیابون،
کوچه با اون همه خاطرات زیبایی که باهاش دارم،
به در و دیوار خونه
به قاب عکس تنهای اتاقم
به اینها که همیشه با من بودن، بگم.
دیگه حتی مثل قدیم نمی تونم به دوستام سر بزنم.
شاید بریدن آخرین راه ماندن باشد .
شاید رفتن و پرواز آغاز همین راه باشد .
آنجا که می گویند دلتنگ ترین آدمها از آن گذر می کنند.
دیگر در این سراب جز دلتنگی نیست .
می دانم نغمه هایم در دل نمی نشیند .
آشیانه ام سرد و بی روح است.
ترانه هایم دیگر تکرار غمبار زمان هاست .
دور، دور باید شد با آنکه دل خواهد ماند.
می روم اما شاید بمانم در کنارت هر چند اندک و تاریک .
لحظه هایم در تاریکی باشد بهتر از آن است که اسیر رفیقان نا دوست باشم.
بگزار آزادی را حس کنم چون ساغرم
چون او که جرات را به من می آموزد.
با هر کلامی که شیرین بداند می گویم که دوستش می دارم.
با هر نگاهی که او را بخواند می گویم که دوستش دارم.
باز هم آهی که از دلم تا نا خود آگاه شماست (شاید)
اگراندکی در کنارتان بودم
مهمانی ،کوچک بودم
ستاره ی بی فروغی که دیگر بی گمان نخواهد آمد.
اگه درخت و سبزی ، منم از جنس خاکم اما چه رو سیاهم.
اگه چراغ و نوری ، منم ستاره دارم اما چه بی فروغم .
اگه زمین و گرمی ، منم ترانه خونم اما چه سوت و کورم.
اگه آسمون و پاکی، منم ترانه دارم اما چه بی عبورم .
دوستدار همتون ناصر
